« شکوری راد: منتظر تحقق شرایط اصلاح طلبان هستیم | اول دفتر | شکوری راد: حکومت بحرین، دیکتاتوری است/ پزشکان بحرینی به وظیفه خود عمل کرده‌اند »

گلجه، یک روز سبز

«راه سبز را زندگی کردن یعنی هر روز و همزمان که در خانه‌هایمان و سرکارمان و در کوچه و خیابان و بر سر معیشت‌های روزمره خود هستیم این پیام با غیرقابل انکارترین ندا تکرار شود، آن گونه که مسلمان بودن و ایرانی بودن و این زمانی بودن ما تکرار می‌شود. وقتی که سخن از تقویت شبکه‌های اجتماعی و یا زندگی کردن راه سبز می‌شود بلافاصله می‌پرسند چگونه؟ همان‌گونه که هستید. سخن از آن نیست شبکه‌های اجتماعی که وجود ندارند را شکل دهیم و قدرتمند کنیم؛ سخن از آن است که قدرت مردم در شبکه‌های اجتماعی است که به صورت طبیعی و به هدایتی فطری درمیانشان شکل گرفته است. باید اهمیت آنها را درک کنیم.»
از پیام مهندس میر حسین موسوی پس از راهپیمائی با شکوه روز قدس سال 88 (بیانیه شماره 13)
IMG_7925.JPG
جمعه گذشته، 25 شهریور، به اتفاق خانواده به گلجه رفتیم. جای آنها که نبودند خالی. خیلی خوش گذشت.
سال گذشته وقتی حاج قدرت خبر بازداشت من را شنیده بود خیلی نگران و بی قرار شده بود. بطوری که نیمه شب ها از خواب بیدار شده، آه و ناله، و دعا و راز و نیاز می کرده است. همسرش حاجیه خانم نساء تحت تأثیر حالت او قرار گرفته و یک شب خواب می بیند که بشدت در حال گریه کردن است و در این حال دختر سید خانم، که برای آنها خانم مقدسی است، به او می گوید گریه نکن ناراحتی ها تمام شد. او این خواب را تعبیر به خبر خوش در مورد من کرده بود و همان وقت نذر کرده بود که اگر من از زندان آزاد شدم یک گوسفند قربانی کند. اینها را خودش همین جمعۀ گذشته برای زری، خواهر بزرگم، تعریف کرده بود. بعد ادامه داده بود که فردای همان شب دامادش، آقا رشید، خبر داده بود که من آزاد شده ام.
حاجی قدرت پسردایی مرحوم پدرم است. خانواده او تنها باقی ماندۀ اقوام ما در گلجه هستند. از هشتاد خانواده ای که در دوران کودکی من در گلجه ساکن بودند تنها پنج شش خانواده در این روستا باقی مانده و بقیه به شهر مهاجرت کرده اند. حاجی قدرت شش پسر و یک دختر داشت. یکی از پسرانش، محمد حسین، جانباز قطع نخاع جنگ تحمیلی بود و عاقبت چند سال پیش به درجه شهادت نائل آمد. یکی دیگراز پسرانش، علی, دو سه سال پیش به رحمت خدا رفت. بقیه فرزندان، داود، سلیمان، سعید، اسرافیل و فاطمه، و خانوادۀ آنها در کنارش هستند و خودشان اکنون، به برکت و فضل خدا، جمعیتی شده اند. آنها علاوه بر روستا در شهر نیز خانه دارند و زمستان ها را عمدتاّ درشهر زنجان بسر می برند.

یک ماه پیش که پسر عمویم حاجی فیاض به رحمت خدا رفت و من به اتفاق برادرانم، احمد و مهدی، برای شرکت در مراسم ترحیم او به زنجان رفتیم حاجی قدرت اصرار و عمو را واسطه کرده بود که بعد ازماه رمضان به اتفاق همۀ اعضاء خانواده پدری به گلجه برویم تا آنها نذرشان را ادا کرده و از ما پذیرایی کنند. همه نتوانستیم اما جمعاّ چهار ماشین که از تهران رفته بودیم و یک ماشین از زنجان، از جمله عمو، حسن آقا و حاج آقا مصطفی و خانم هایشان، جمعه صبح عازم گلجه شدیم .مامان، که بزرگ ما هستند، علی رغم کهولت سن و سختی راه همراه ما بودند. از زنجان تا گلجه، جمعاً کمتر از یک ساعت راه است. راه جدید گلجه را که چهار کیلومتر است به تازگی از میانه راه آسفالته روستای "امام" کشیده اند و خاکی ست.
آن روز هوا بسیار خوب بود. خانواده حاج قدرت که قریب سی نفر می شدند همه آنجا بودند و انتظار آمدن ما را می کشیدند. وقتی رسیدیم از ما استقبال کردند و گوسفندی را که نذر کرده بودند سر بریدند .
گلجه روستایی کوهستانی است با مراتع بسیار و دارای اقتصاد دامداری ،زمین های کشاورزی آن محدود و عمدتاًً بصورت دیم، و درختان میوه در آن، اندک است. در گذشته که خانواده های ساکن آن زیاد بود تعداد دامها نیز بسیار بودند. وقت غروب محشر کبری برپا می شد. گله های جداگانه گوسفند و بز، بره ها و بزغاله ها ، گاوها ، گوساله ها و کره های اسب و الاغ هر یک از مسیر و گردنه ای به روستا سرازیر می شدند و سر و صدا و گرد و خاک بسیاری بر پا می کردند. انبوه میش ها و بزهای ماده از یک سو و بره ها و بزغاله ها از سوی دیگر پس از یک روز جدایی برای رسیدن به طویله ها و یافتن یکدیگر شتاب می کردند. چوپانها به گونه ای گله ها را به ده می رساندند که بره ها، بزغاله ها و گوساله ها قبل از آنکه شیر مادرشان دوشیده شود به آنها نرسند. وقتی شیرها دوشیده می شد آنگاه لحظه وصال آنها بود. در ها باز می شد و هجوم بر ه ها و بزغا له ها و جستجوی آنها برای یافتن مادر هایشان تماشایی بود. این ها و بسیاری دیگر، خاطرات شیرین دوره های کوتاه اقامت کودکی من در گلجه است .
پس از صرف صبحانه، کسانی از خانوادۀ ما که برای بار اول بود گلجه را، که آن همه وصفش را شنیده بودند، می دیدند به گشت وگذار در میان روستا و خانه هایی که اکنون بعضاً جز دیواری از آنها باقی نمانده بود، پرداختند.
روزگاری در آن روستا پدر من، که در آن زمان نوجوانی بیش نبود، علاقه مند شده بود که درس بخواند. با اصرار، پدرش را راضی کرده بود و از روستایی که باید چندین ساعت پیاده می رفتی تا به جاده خاکی زنجان– طارم برسی خارج شده بود و در آن سوی سپیدرود خود را به مکتب خانه رسانده بود، پس از مدتی از آنجا به زنجان و پس از یکی دو سال به قم. سالها بعد زمانی به گلجه برگشته بود که شیوع بیماری واگیر دارحصبه، پدرش، سه برادر و یک خواهرش وتعدادی دیگر از نزدیکان او را به کام مرگ کشانده بود. یادم هست از آن سال با اندوه بسیار یاد می کرد. برای محبعلی، برادرش، که جوانی رعنا بود خیلی حسرت می خورد.
آن زمان روستائیان او را " ملا محمد " صدا می کردند، برایش احترام بسیار قائل بودند و به وجودش افتخار می کردند. آن احترام، که هنوز هم هست، میراث ماندگار پدرم برای ماست. او به قم بازگشت و به تحصیلش ادامه داد. بار دیگری که به گلجه رفت مادرم نیز همراه او بود. مادرم تعریف می کند که بار اولی که به همراه پدرم به گلجه رفته است سوار بر اسبی بوده است که اقوام به پیشبازش برده بودند. وقتی از گردنه ای که گلجه در پس آن بود سرازیر شده بودند و گلجه را در چشم انداز خود دیده بودند، روستائیان از هر سو به سمت آنها روانه شده، از دامنه تپه مشتاقانه و دوان دوان بالا آمده و آنها را احاطه کرده بودند. محبت، صمیمیت و بی پیرایگی اهالی گلجه به گونه ای بوده و چنان خاطره شیرینی برای او به یادگار گذاشته است که پس از صد بار تعریف، هنوز حکایت پر شور آن برای ما فرزندان و نوه ها جذاب و وجدآفرین است.
این خطه از خاک چیزی دارد که مرا به خود می خواند. در اینجا حسی زنده می شود که من را برای خودم دوباره تعریف می کند. من در اینجا به خودم بازمی گردم. تازه می شوم. جان می گیرم. گلجه اگرچه اکنون خیلی آباد نیست ، اما برای من هویت است .ریشۀ من در آنجاست . وطن پدری من است. آن را دوست دارم.
به یاد شعر سهراب می افتم. " در گلستانه چه بوی علفی می آید". جالب است. گلجه در زبان ترکی همان معنای گلستانه را می دهد.... "من در این آبادی پی چیزی می گردم"..... بعد به ذهنم می آید. کفش هایم کو....چه کسی بود صدا زد سهراب!
برای ناهار به " علی داغی " که بلندی دامنه سرسبز مقابل روستا بود رفتیم. فرزندان حاج قدرت و پسر عمویم حسن آقا، که همگی ختم معرفت و محبت هستند، آتش بزرگی بپا کردند و به جمعیتی که بالغ بر پنجاه نفر می شد کباب مفصل دادند که به همراه ماست محلی نوش جان شد . در دیگ جداگانه ای هم آبگوشت بار کردند تا برای شام آماده شود .
همه مشغول بگو بخند، گشت و گذار و بازی و تفریح بودند .اسبهای حاجی قدرت نیز که یکی زین داشت و دیگری پالون، آنجا بودند و بچه ها و بزرگها بترتیب از آنها سواری می گرفتند . عصر هم دور هم جمع شدیم و عکس دست جمعی گرفتیم. بسیاری از افراد خانواده، بخصوص جوانتر ها، برای بار اول بود با یکدیگر آشنا می شدند. مدتی را صرف معارفه و سپس آزمون از یکدیگر کردیم تا ببینیم آیا همدیگر و نسبت هایمان را خوب شناخته و یادگرفته ایم یا نه .
نزدیک غروب و پس از صرف آبگوشت، به عنوان شام، و در حالی که روزی خوش و سبز را پشت سر گذاشته بودیم با گرمی بسیار از آنها خداحافظی کرده و عازم تهران شدیم. خیلی خوش گذشت. جای شما خالی!
خواهر زاده ام به شوخی گفت: این روز خوش از خیر بازداشت دایی علی نصیب ما شد. گفتم: بله، بر خلاف خواسته آنها خیرش زیاد بوده است و بعد پیش خودم گفتم:عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیرٌ لکم . آیه قرآن است. می گوید: چه بسا چیزی را نمی پسندید و نمی خواهید ولی آن برای شما خوب است و یا خوب می شود.
IMG_7866.JPG
نمای عمومی گلجه از بالای علی داغی (کوه علی)
IMG_7934.JPG
حاج قدرت، همسرش، صدیقه و من
IMG_7893.JPG
محمد سروش در حال اسب سواری
IMG_7895.JPG
حسن آقا سیخ های کباب را می گرداند. سعید باد می زند. داود به آبگوشت رسیدگی می کند.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://gollejeh.com/cgi-bin/mt334/mt-tb.cgi/265

نظرات

:

سلام آقای دکتر! چند هفته قبل که برا اولین بار از نزدیک دیدمتون توی یه مراسم عروسی که ما هم دعوت داشتیم بود.خواستم یک عرض ادب و ارادتی بکنم که البته به دلایلی -از جمله دور بودن ما از شما- نشد.ضمن اینکه در لحظات آخر هم به شدت مشغول صحبت با آقای خوش چهره شدید(!). باز دوباره تو مراسم عروسی ای که چهارشنبه هفته گذشته برگزار شد خواستم یه سلامی بکنم که باز هم نشد.البته اینبار تاحدودی مقصر(!) خودم بودم چون با شما دور یک میز نشسته بودم و فاصله ام با شما و اخوی تان(البته اگه ایشون رو از روی قیافه درست شناخته باشم) دوسه نفری بیشتر نبود.البته دقیقا وقتی خواستم سر حرف را با شما باز کنم این آقای رحمتی(وزیر راه دوره اول آقای احمدی نژاد) از وسط سالن خودش رو به شما رسوند و مزاخم(!) شد.به هر حال کلا خوشحال شدم که از نزدیک زیارتتون کردم.شایدم باز دوباره یه عروسی ای راه افتاد و ....(ایشالا)
ضمنا اگه یه پیغامیم در جوابم بذارین بد نیست...!
ارادتمندشما
عبدا...

"زندگی شیرین می شود......"

شکوری: متاسفم که بالاخره توفیق اشنائی با شما حاصل نشد. انشاءالله در عروسی بعد

 

امیرحسین :

چه خوب گفتی دکتر،
من را هم تشویق کردی که یک خاطره نقل کنم.مدتی بود که ازتاریکی فضای سیاسی فرهنگی اقتصادی و اجتماعی کشور بد جوری دلم گرفته بودو نفسم رو تنگ کرده بود(حدودااوایل سال 87) . همش دنبال تخلیه روحی بودم تا اینکه یک روز شعری از حافظ دیدم که به ذهنم رسید قابلیت این را دارد که به من در این تخلیه روحی کمک کند. این بود که این بیت را دادم به یکی از دوستانم که خط بسیار خوبی هم داشت و با خط درشت اما برروی یک تکه کاغذ ساده A5سفید نوشت:"شهر خالیست زعشاق بود کزطرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند".
خلاصه این بیت را داخل یک قاب عکس قدیمی خیلی ساده که بلا استفاده گوشه ای افتاده بود قرار دادم و روی دیوار اتاق نصب کردم.هر وقت چشمم به آن میافتاد آن را زیر لب زمزمه می کردم و از خداوند تغییر حال و هوای خود و مردم را طلب می کردم.
دو سالی بود که یک میهمانی متشکل از چند خانواده از دوستان و فامیل داشتیم که دو یا سه هفته ای یکبار به این بهانه دور هم جمع میشدیم.
حوالی انتخابات 88 که بحثها داغ شده بود این بیت شعر ما هم شده بود یک پای بحث تا اینکه وقایع بعد از انتخابات شکل گرفت و دیگر این بیت و بحثهای پیرامون آن حسابی جا افتاده بود.جوری که حتی دوستان اصولگرای ما هم که در میان این چند خانواده حضور داشتند گاها به شوخی می گفتند : بابام اون مردی رو که میخواستین که دیگه پیدا شد(منظورشون میرحسین بود). تازه نه یکی، خیلی خیلی بیشتر از یکی! بهتره دیگه این تابلو رو عوض کنی و یه چیز دیگه جای اون بزنی.
دیدم راست میگن .با ز به تناسب فضا که نیاز شدید به عقلانیت احساس می شد، دادم یکی دیگر از دوستان این شعر فردسی را نوشت و بجای آن نصب کردم: "خرد مرد را خلعت ایزدی است"
خلاصه همچنان بحث پیرامون این یک بیت روی دیوار اتاق ما ادامه داره و هم باعث انبساط خاطر شده هم مایه حداقل چند دقیقه ای بحث معرفتی و دینی و سیاسی برای این چند خانواده ای که دور هم جمع می شويم.....

 

saeed :

اقاي شكوري راد
ديديد كه عاقبت دولت امام زمان ، دولت عدالت محور و دولت مبارزه با مفسدين اقتصادي چه بر سر اقتصاد مملكت آوردند ؟ ديديد چگونه پول نفت سر سفره مستضعفين آمد؟ آيا تابحال همه آقازاده ها و اختلاس كننده هاي تاريخ ايران و همه مفسدين اقتصادي قبل از احمدي نژاد توانستند جمعا سه هزار ميليارد تومان پول را حيف و ميل كنند؟

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007